داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی

خرید بک لینک
بیرونافتادهساموئل بکتترجمه از ابوالحسن نجفیپلکان بلند نبود. من هزار بار پلههایش را شمردهبودم، چه هنگام بالا رفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم، دیگر در حافظهام نیست. هیچ وقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیادهروست بگویم یک و وقتی آن پایم روی اولین پله است بگویم دو و همین طور تا آخر، یا اصلاً پیادهرو را به حساب نیاورم. بالای پلهها که میرسیدم باز سر همین قضیه گیر میکردم. از طرف دیگر مقصودم از بالا به پایین است، عیناً همین طور بود، اغراق نمیکنم. نمیدانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این، حقیقتِ امر است. بنابراین به سه رقم کاملاً متفاوت میرسیدم و هیچ وقت هم نمیفهمیدم کدامش صحیح است و وقتی که میگویم رقم، دیگر در حافظهام نیست مقصودم این است که هیچ کدام از آن سه رقم، دیگر در حافظهام نیست. البته وقتی هم در حافظهام یکی از آن سه رقم را که حتماً آن جا هست پیدا میکنم فقط همان را پیدا میکنم و نمیتوانم آن دو تای دیگر را از آن به دست بیاورم و حتی اگر دو تایش را پیدا میکردم باز سومیاش را نمیدانستم چیست. نه، باید هر سه تا را در حافظه پیدا کرد تا بشود آنها را، هر سه تا، را شناخت این کشندهاست، خاطرهها را میگویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد؛ همانهایی که برای آدم عزیزند، یا نه، اصلا باید آنها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آنها را یکی یکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید مدتی، یک مدت حسابی فکرشان را بکنی هر روز و چند بار در روز تا وقتی که یک لایهی لجن رویشان را بگیرد به طوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. قاعدهی کار این است. تازه، شمارهی پلهها ربطی به قضیه ندارد، چیزی که میبایست به ذهن سپرد این بود که پلکان بلند نبود و این را من به داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 12:37

مُسَکِّنساموئل بکت، ترجمه از مهدی نویدنمیدانم کی مُردم. همیشه به نظرم رسیده در پیری مرُدم، حوالی نود سالگی و چه سنی! بدنم هم تاب آورد از سر تا پا، اما امشب تنها در تختخواب سردم حس میکنم. پیرترم از آن روز، آن شب، وقتی آسمان با تمام روشناییهایش بر سرم نازل شد. همان که گهگاه از زمان نخستین سکندریهایم در دوردستهای زمین به آن چشم دوختهبودم. چون امشب هراسانتر از آنم که به صدای پوسیدن خودم گوش دهم. در انتظار زوال سرخ و عظیم قلب، شکافهای دیوارهی کورْروده و به انتها رسیدن قتلهای تدریجی در کاسهی سرم. یورش به ستونهای استوار مجامعت با اجساد. پس برای خودم قصهای میگویم، سعی میکنم برای خودم قصهی دیگری بگویم تا سعی کنم خودم را آرام کنم و این جاست که حس میکنم پیر میشوم؛ پیر، حتی پیرتر از روزی که افتادم، کمک خواستم و کمک رسید. یا امکان دارد که در این قصه به زندگی بازگشته باشم بعد از مرگم؟ نه، کار من نیست به زندگی برگردم بعد از مرگم. چه چیز مرا وقتی با هیچ کس نبودم، به حرکت واداشت؟ داشتند بیرونم میانداختند؟ نه، با هیچ کس نبودم. لانهای میبینم پر از قوطیهای خالی تازه این جا خارج شهر نیست. شاید فقط ویرانه باشد؛ عمارتی ویرانه در حاشیهی شهر، در چراگاهی چون چراگاهها. درست میرسد تا دیوارهایمان، دیوارهای شان، و گاوها شبها در پناه استحکاماتش میخوابند. آن قدر مأمنم را عوض کردهام حین هزیمت، که حالا نمیتوانم لانهها و ویرانهها را تمیز دهم اما هرگز هیچ شهری به جز آن شهر نبوده.حقیقت دارد که آدم اغلب در رؤیایی سیر میکند، خانهها و کارخانهها هوا را تاریک میکنند، ترامواها میگذرند و زیر پاهای آدم که خیس است از علف، ناگاه سنگفرش سبز میشود تنها شهر داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 12:37

۳۰۲پی.دی.اف. اصلی    پی.دی.اف. ویرایش شده    پی.دی.اف. ترجمهی مهدی نوید    فایل ورد پایانساموئل بکت، شادی سلطان زاده لباس تنم کردند و بهم پول دادند، میدانستم که پول برای چه بود: برای این بود که راهی شوم. وقتی ته میکشید اگر میخواستم ادامه دهم، مجبور میشدم بیشتر بگیرم. در مورد کفشها هم همین بود؛ وقتی کهنه میشدند اگر قصدم ادامه دادن بود باید رفوشان میکردم یا یک جفت دیگر میگرفتم یا پابرهنه ادامه میدادم. البته که وضع در مورد کت و شلوار هم به همین ترتیب بود با این تفاوت که اگر میخواستم میتوانستم با پیراهنم پیش بروم. لباسها - کفشها، جورابها، شلوار، پیراهن، کت و کلاه - نو نبودند اما شخص در گذشته باید همقد و قوارهی من بودهباشد به عبارتی او میبایست کمی قدکوتاهتر و کمی لاغرتر بودهباشد چون لباسها آن طور که آخر کار به خوبی اندازهام میشدند اوایل این طور نبودند، به ویژه پیراهن که چندین روز طول کشید تا بتوانم دکمههایش را تا گردن ببندم، یقهای که داشت به کارم بیاید یا گوشههای پایین را همان جور که مادرم یادم دادهبود بین پاهایم قرار دهم. لابد او که دیگر نمیتوانست تاب بیاورد برای اولین بار بهترین لباس پلوخوریاش را برای رفتن به یک جلسهی مشاوره به تن کردهبود. با وجود این کلاه که سروشکل خوبی هم داشت یک کلاه بولر بود. گفتم کلاه خودتان را نگه دارید و مال من را به خودم پس دهید. هم چنین گفتم پالتویم را بهم پس دهید. جواب دادند که آن را با بقیهی لباسهایم سوزاندهاند. از آن جا بود که پیبردم پایان نزدیک است یا دست کم تقریباً نزدیک شده، بعدتر تصمیم گرفتم این کلاه را با یک کلاه کپی یا شاپوی لبهپهن عوض کنم که بش داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 12:37

صفحه بندی