۳۰۲پی.دی.اف. اصلی پی.دی.اف. ویرایش شده پی.دی.اف.
ترجمهی مهدی نوید فایل ورد
پایانساموئل بکت،
شادی سلطان زاده لباس تنم کردند و بهم پول دادند، میدانستم که پول برای چه بود: برای این بود که راهی شوم. وقتی ته میکشید اگر میخواستم ادامه دهم، مجبور میشدم بیشتر بگیرم. در مورد کفشها هم همین بود؛ وقتی کهنه میشدند اگر قصدم ادامه دادن بود باید رفوشان میکردم یا یک جفت دیگر میگرفتم یا پابرهنه ادامه میدادم. البته که وضع در مورد کت و شلوار هم به همین ترتیب بود با این تفاوت که اگر میخواستم میتوانستم با پیراهنم پیش بروم. لباسها - کفشها، جورابها، شلوار، پیراهن، کت و کلاه - نو نبودند اما شخص در گذشته باید همقد و قوارهی من بودهباشد به عبارتی او میبایست کمی قدکوتاهتر و کمی لاغرتر بودهباشد چون لباسها آن طور که آخر کار به خوبی اندازهام میشدند اوایل این طور نبودند، به ویژه پیراهن که چندین روز طول کشید تا بتوانم دکمههایش را تا گردن ببندم، یقهای که داشت به کارم بیاید یا گوشههای پایین را همان جور که مادرم یادم دادهبود بین پاهایم قرار دهم. لابد او که دیگر نمیتوانست تاب بیاورد برای اولین بار بهترین لباس پلوخوریاش را برای رفتن به یک جلسهی مشاوره به تن کردهبود. با وجود این کلاه که سروشکل خوبی هم داشت یک کلاه بولر بود. گفتم کلاه خودتان را نگه دارید و مال من را به خودم پس دهید. هم چنین گفتم پالتویم را بهم پس دهید. جواب دادند که آن را با بقیهی لباسهایم سوزاندهاند. از آن جا بود که پیبردم پایان نزدیک است یا دست کم تقریباً نزدیک شده، بعدتر تصمیم گرفتم این کلاه را با یک کلاه کپی یا شاپوی لبهپهن عوض کنم که بش داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...
ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 12:37